گزارش فعالیت های کانون

گزارشی از مراسم سومین سال درگذشت زنده یاد نعمت اله جمشیدی

 

در روز دوشنبه 19 آبان ماه مراسمی به مناسبت سومین سال درگذشت نعمت اله جمشیدی مبارز ملی و شاعر آزادی خواه کرمانشاهی در محل کانون مهر کرمانشاه برگزار گردید. در این مراسم کامران تکوک پس از خوش آمد گویی به حاضرین در جلسه، از فرزند آن مرحوم آقای کیومرث جمشیدی دعوت کرد تا برای حاضرین سخنانی بگوید. آقای کیومرث جمشیدی پس از ابراز تشکر از مدعوین دو قطعه از اشعار زنده یاد جمشیدی را برای حاضرین خواند. سخنگویان بعدی این مراسم آقایان ایرج هندسی و آقای زرین بودند که هر دو از مبارزان و فعالان نهضت ملی شدن صنعت نفت بوده اند. آقای ایرج هندسی ضمن بیان تاریخچه ی مختصری از فعالیت کشورهای استعمارگر در مشرق زمین به بیان شکل گیری نهضت های آزادی خواهانه در کشورهای تحت استعمار و به ویژه ایران در زمان حکومت ملی دکتر مصدق پرداخت و همچنین خاطراتی از فعالیت های خود و مرحوم جمشیدی در کشاش آن مبارزات برای حاضرین تعریف کرد. محور سخنان آقای زرین هم به ذکر خاطراتی از مبارزات ملی شدن نفت در کرمانشاه اختصاص داشت.
سخنگوی بعدی جلسه آقای فریدون نکونام بود او شعری را که در رثای مرحوم جمشیدی سروده بود برای حاضرین خواند. سپس کامران تکوک قسمتی از دست نوشته های خود را که درباره ی زنده یاد جمشید ی بود، خواند و آخرین سخنگویان جلسه هم آقایان روشنک و اکرادی بودند.
آقای روشنک خاطرات خود را درباره ی دوران پر تلاطم ملی شدن نفت تعریف کرد و آقای اکرادی هم شعری را که در منقبت علی (ع) سروده بود برای حاضرین قرائت کرد.
این جلسه با خواندن سرود ای ایران توسط حاضرین به پایان رسید. در خاتمه این گزارش دست نوشته کامران تکوک را که برگرفته از یادنامه ی با نام "یاد نوشتاری بر یکمین سال درگذشت زنده یاد نعمت اله جمشیدی" است می خوانید:
من مرحوم جمشیدی را قبل از آن که ببینم می شناختم، پدرم همیشه در خانه از او وکارهای او تعریف می کرد و به همین دلیل از همان اوان کودکی نام او برای من نامی آشنا بود. مرحوم جمشیدی و پدرم از دوران نهضت ملی شدن صنعت نفت با همدیگر دوست و همدل و همراه بوده اند و خاطرات بسیاری از آن دوران پر تلاطم و به یادماندنی تعریف می کردند. آنها هر وقت به هم می رسیدند از 28 ماه حکومت ملی دکتر مصدق با حسرت و افسوس یاد می کردند. مرحوم جمشیدی کارمند شهر داری بود و سلامت و صداقت ما کاری قابل تحسین و مثال زدنی داشت. یاد دارم که پدرم همیشه می گفت: «آنهایی که خللی در کارشان بود و با آقای جمشیدی طرف بودند و محل کسب و کارشان از نظر موازین قانونی ایراداتی داشت که آقای جمشیدی برای رفع آنها برایشان ضرب الاجل تعین کرده بود، می گفتند: نمی دانیم با او چه کار کنیم؟ اهل پول گرفتن هم نیست».
این سلامت نفس و درست کاری باعث شده بود تا روح آزادی خواهی تا آخرین
لحظه های عمر همچنان در او زنده و پویا بماند. (متاسفانه امروزه  پول و رشوه گرفتن در ادارات ما بصورت یک امر  عادی درآمده است و درست به یاد دارم که سالها پیش جناب رفسنجانی در یکی از همین خطبه های نماز جمعه نام بی مسمای شیرینی را نیز برای آن انتخاب کرد!) خود مرحوم جمشیدی همیشه می گفت: «هر کسی یک قیمتی دارد و آخرین قیمت هم یک گلوله است» و بعضی وقت ها هم در کمال تواضع می گفت: «من تا پنجاه هزار تومان خودم را امتحان کردم شاید اگر صد هزار تومان می دادند می گرفتم» (ناگفته پیداست که آن پنجاه هزار تومان ارزشی بیشتر از 500 میلیون تومان (الان داشته است) و البته شکسته نفسی می کرد و قیمت او همان آخرین قیمت بود.
پدرم همیشه تعریف می کرد و می گفت: «افشایی رئیس ساواک به آقای جمشیدی می گفت: هرکس سخنرانی می کند ایرادی ندارد فقط جمشیدی تو سخنرانی نکنی. زیرا هنگام سخنرانی تو جمعیت از فرط هیجان می خواهند صندلی ها را به سقف بکوبند» و من می توانم ادعا کنم شبیه یک چنین چیزی را روزی که مرحوم جمشیدی در جامعه دانشجویان (هنگامی که مهندس سحابی برای دفاع از کاندیدا توری مهندس میرزاده در سال 78 به کرمانشاه  آمده بود) شروع به شعر خوانی کرد دیدم. پیرمرد یک پارچه شور و هیجان بود و بعد از خواندن چند بیت شعر جمعیت را سخت به وجد آورد. خصوصاً هنگامی که شعر دوم را شروع کرد با این مطلع که «طوطی طبعم شد اندر شکرستان سخن». تا خاتمه شعر چند با رمجبور شد به علت کف زدنهای مکرر حاضرین در جلسه، شعر خوانی را قطع کند. بعد از این که رأی آقای میرزاده را خوردند و یک لیوان که چه عرض کنم یک بشکه آب هم رویش ریختند، رفتم در منزل آقای جمشیدی تا برایش بیانیه ی را که آقای میر زاده منتشر کرده بود ببرم. گفت: اعتراض آقای میرزاده به جایی رسید؟ گفتم هنوز که نه و او گفت: «نمی گذارند امثال او به مجلس برود، اول انقلاب هم با رأی نیروهای ملی همین کار را کردند. سال 1380 در مراسم ختم آشنایی همدیگر را دیدیم و با هم شروع به صحبت کردیم. می گفت اطلاعات چند روز پیش مرا خواست. گفتم: چه می خواستند، گفت: «می گویند زیاد حرف می زنی، من هم در جواب آنها گفتم چه می گویم، می گویم آزادی نیست، هست؟! استبداد هست، نیست؟!» بعد هم می گفت: «به آنها گفته ام عزیزان نگاه کنید وقتی من در روزنامه ی طوفان غرب سال 1330 به آمریکا حمله می کردم رهبران شما نمی دانستند آمریکا روی نقشه جغرافیای کجاست. آخرین باری که مهندس سحابی به کرمانشاه آمد سال 1381 بود. شب در منزل ما دور هم جمع شده بودیم آقای جمشیدی هم بود و دوستان دیگر هم بودند. صحبت ها حول خاطرات ملی شدن صنعت نفت و وقایع سیاسی روز بود. وقتی آقای جمشیدی خواست خداحافظی بکند و برود آمد نزدیک مهندس سحابی و سرش را نزدیک گوش او آورد و گفت: «مهندس، جانِ خودت این مذهبی ها را از ته این ملی ها بردار و جدا کن» و همه زدیم زیر خنده و آن شب هم گذشت، اغلب برای دیدن آقای جمشیدی به منزل او می رفتم ولی آخرین باری که به دیدن او رفتم یک ماه قبل از فوت او بود، می خواستم کتابی برایش ببرم در زدم، خیلی دیر در را باز کرد، کمی ناخوش احوال بود. اما صدایش هنوز آن شور و حال سابق را داشت. قرار شد با هم تا جایی برویم، رفتیم و او مرتب از درد کمر می نالید. بعد هم آن شد که برای پاره ای معالجات پزشکی به تهران رفت و دیگر او را ندیدم تا اینکه با خبر شدیم در گذشته است. پیکرش را به زادگاهش کرمانشاه، شهری که بدان عشق می ورزید، آوردند و او آرام و آسوده در خاک میهن خویش به خواب ابدی فرو رفت. یاد او هیچ گاه از اذهان آزادی خواهان این دیار زدوده نخواهد شد. او یک مصدقی آزادی خواه بود و وطن دوستی و آزادی خواهی را از رهبر نهضت ملی ایران دکتر مصدق فرا گرفته بود و باافتخار خویش را  مصدقی می نامید و بواقع در عمل نیز چنین بود و تا آخر راه نیز مصدقی ماند.
خودش همیشه می گفت: «مهم این است که آدم آخر بیاورد و اِلا خیلی ها اوایل نهضت ملی خدمات زیادی کردند ولی بعد به مصدق خیانت کردند و آخر نیاوردند» زنده یاد جمشیدی تا آخر راه به آرمان های آزادی خواهانه اش وفادار ماند. او هم آزاده بود و آزاده وار زیست و هم آزادی خواه بود و این دو ویژگی مثبت را با هم داشت.