عمومی
فرسنگ ها برای صلح
بخش سوم: پاریس شهر فلسفه ی زیستن
چهارشنبه دوم خرداد ماه در واقع اولین روز اقامت گروه چهار نفری ما و پنجمین روز اقامت گروه فرسنگها برای صلح در پاریس محسوب می شد. نزدیک هتل ما پارکی بود که زن و مرد و جوان و پیر از اول صبح صالحان تا تنگ غروب می آمدند و دور دریاچه ی آن ورزش می کردند و می دویدند و راه می رفتند. البته تعداد آنهایی که راه می رفتند، از آنهایی که می دویدند خیلی کمتر بـود. برای من کـه دونده ی چهارصد متر بوده ام، دیدن این همه آدم که با چنین اشتیاق و انگیزه ای بدون این که کاری به کار همدیگر داشته باشند، مشغول ورزش و فعالیت بودند، تجربه ی جالب و بدیعی بود! زیرا حدود 18 سالی می شود که برای دویدن به منطقه سراب قنبر کرمانشاه می روم و برایم بسیار پیش آمده که هنگام دویدن متلک و لیچار بارم کنند! حالا باید درنظر داشت که من مرد هستم و چنین تجربیاتی دارم، وای به حال اینکه خانم محترمی قصد ورزش و دویدن درآن مسیر را داشته باشد وآن هم نه در زیر خروارها لباس و مثلاً با جامه ی فرنگان!عحب خیال پردازی هایی احتمالاً در طرفة العینی او را خواهند خورد! فکر می کنم که اختلاف فرهنگ ها و پایین بودن سطح فرهنگ عمومی جا معه ای را از همین امور بدیهی و ساده می توان تشخیص داد. الغرض با آقای مهرآور رفتیم و ساعتی در آن پارک پیا ده روی کردیم. وقتی که برگشتیم خانم مهدوی را دیدیم که برای صبحانه ی بچه ها مقداری نان و پنیر و این چیزها خریده بود.
بعد از خوردن صبحانه قرار شد که با ارباب جراید تماس بگیریم و حضورمان را در پاریس به اطلاع آنها برساینم وآخرین خبرهای روز و گزارش سفر را هم بدهیم روی سایت.
حوالی ساعت دوازده ظهر با دوچرخه هایمان راهی کافی نت شدیم. قبل از اینکه دوچرخه ها را از پارکینگ هتل بیرون بیاوریم عباس در حالی که داشت لاستیک دوچرخه اش را باد می کرد با یک مرد آرژانتینی که همراه همسر و سه تا فرزندش برای تعطیلات به پاریس آمده بودند مشغول صحبت شد. عباس مقداری از اهداف سفر و پیام گروه برای او حرف زد و نهایتاً هم گفت ما قصد داریم که اذهان مردم غرب را نسبت به مردم ایران عوض کنیم و آن مرد آرژانتینی در جواب عباس گفت فعلا بهتر است که نماد جمهوریتتان راعوض کنید!
از پارکینگ هتل بیرون آمدیم و از محله لیبقته به طرف رود سن شروع به حرکت کردیم. از نوع نگاه مردم مشخص بود که دوست دارند بدانند این گروه چه کسانی هستند، از کجا آمده اند و چه سودایی در سر دارند. بعد از رسیدن به کافی نت توانستم با مِهی صحبت کنم، احوال کیان را از او پرسیدم، گفت وقتی از کیان می پرسیم: "بابا کامی کو؟" در جواب می گوید: "ازم نپرسین". آخرِ کار ارسال خبرها به کانادا بود که اینترنت قطع شد، و بچه ها مجبور شدند برای اتمام کاربه منزل آقای لطفعلی زاده بروند.
آقای لطفعلی زاده از ایرانیان مقیم پاریس و از اعضاء انجمن ایرانیان مقیم پا ریس است، و در بنیادی که برای حما یت از مردم زلزله زده ی بم توسط خود او تاسیس شده است، فعالیت می کند. اصل و نسبش به کرمان برمی گردد و نام خانوادگیش واقعاً به منش و خصلتش می برازد. در بدو ورود گروه به پاریس بچه ها یک شب در منزل او رحل اقامت افکنده بودند. لطف او در تمامی مدت اقامت ما در پاریس شامل حالمان شد.
علی نصری و شبنم و امید در منزل آقای لطفعلی زاده مشغول انجام کارهای اینترنتی شدند و من و عباس و سیامک و راضیه هم رفتیم اطراف رود سن را ببینیم. چند تا بچه سیاه پوست داشتند نزدیک حوالی خانه ی آقای لطفعلی زاده فوتبال بازی می کردند. عباس و سیامک و راضیه به جمع آنها پیوستند و چند تایی عکس یادگاری هم با همدیگر گرفتیم.
یک اتفا ق جالب هم همان حوالی برایما ن افتاد و راضیه همانطور که سوار دوچرخه اش بود رو کرد به ما و گفت: علی رغم تمامی این چیزهایی که راجع به فرهنگ و تمدن و پیشرفت این فرانسوی ها می گوییم ولی خیلی مردمان بی ادبی هستند! من خیلی متعجب شدم چون در طول اقامت دو روزه مان در پاریس بی ادبی از کسی ندیده بودم. با تعجـب پرسیدم: راضیه خانم، چـرا؟ گفت: آن چیز پشت سرتان، بار دوم است که چنین صحنه ای می بینم. پشت سرم را نگاه کردم، دیدم که مقداری اعمال خرابکارانه توسط سگی انجام گرفته و آثار آن روی زمین مانده است. گفتم راضیه خانم سگها یشا ن بی ادب هستند!
وقتی دیدیم کار بچه ها پای اینترنت زیاد طول کشید راهی هتل شدیم. نزدیک هتل ما قبرستان کهنسالی قرار داشت و خب از آنجا که ما ایرانیان در رابطه با امور مربوط به اموات بسیار با ذوق و حا ل هستیم با عباس رفتیم تا آنجا تفرجی بکنیم. برایمان جالب بود قبرهای متعلق به سال 1889 میلادی را هم می شد آنجا دید. درواقع بعضی از کسانی که در زیر آن سنگها خوابیده بودند، مصداق بارز صد بار پیاله شدن و صد بار سبو شدن بودند. در ادبیات ما و در فرهنگ ما اشاره به بی اعتباری جهان و گذران بودن آن و سپنجی بودن این سرا بسیار رفته است. اتفاقاً وقتی که به ردیف مرتب و نظم رشک برانگیز گورها نگاه می کردم، مدام این شعر بانوی بزرگ شعر ایران زمین پروین اعتصامی در ذهنم تکرار می شد که: "آدمی هرچه توانگر باشد، چون بدین نقطه رسد مسکین است؛ هرکه باشی و ز ِ هرجا برسی، آخرین منزل هستی این است".
با خودم فکر می کردم راستی تمام این آدمها روزی در همین شهر پاریس برای خودشان برو بیایی داشته اند. شاد شده اند وغمگین شده اند. گاهی امیدوار بوده اند و گاهی مایوس. دل بسته اند و دل بریده اند و سرانجام هم محکوم حکم محتوم سرنوشت ابدی بشری شده اند و اکنون هیچ فرقی نمی کند که زشت بوده اند یا زیبا توانگر بوده اند یا کم دست و همه شان بدون هیچ تبعیضی و به نسبت مساوی مرده اند. فردوسی بزرگ این نکته را چه زیبا سروده است آنجا که می گوید:
زمین گر گشاده کند راز خویش
نماید سرانجام و آغاز خویش
کنارش پر از تاجداران بود
برش پر ز خون سواران بود
پر از مرد دانا بود دامنش
پر از خوب رخ چاک پیراهنش
چه افسر نهی بر سرت بر، چه ترگ،
بر او بگذرد پرّ و پیکان مرگ
و به همین دلیل است که فی المثل فرانسوی ها از بی اعتباری و ناپایداری جهان و زندگی به جایی رسیده اند که می بایست ما می رسیدیم، آن هم با توجه به داشتن حکما و شاعرانی همچون فردوسی و خیام و رازی وغیره، و آن رسیدن به خود زندگی است و مغتنم و محترم شمردن آن بعنوان تنها تجربه ی ممکن بشری که آغازی دارد و پایانی وغیر قابل بازگشت است. از این روست که شاید بتوان پاریس را شهر فلسفه ی زندگی نام نهاد زیرا پاریسی ها از هر چیزی نهایت استفاده را می برند و به دنبال لذت بردن از تمامی مواهب زندگی هستند. شاید باتوجه به حال و هوای ما شرقی ها این گونه زندگی کردن دارای معایبی هم باشد، که به نظر من هست! اما حسن آن دراین است که به انسانها فرصت زیستن بنابر میل و خواستشان داده می شود، و این یعنی آزادی، و آزادی یعنی شرافت زندگی، زیرا تنها در آزادی است که زندگی درخور زیستن می شود و در یک جامعه ی آزاد است که انسانها می توانند حق خویش را بگیرند واستعدادهایشان را شکوفا کنند و نسبت به آلام و رنج های بشری واکنش موثرتری از خود نشان بدهند و خودشان برای سرنوشت و زندگی شان تصمیم بگیرند و هزاران امتیاز دیگر که زیستن در جامعه ی آزاد می تواند برای انسانها به ارمغان بیاورد.
گر مِی فروش حاجت رندان روا کند
ایزد گنه ببخشد و دفع بلا کند
آقا تک و تنها بعد از پشت سر گذاشتن نیمه ی مفید عمر و درآستانه ی چهل سالگی به یکبارگی منجنیق حادثات، گذارت را به شهر پر کرشمه ی خوبان مغرب زمین بیندازد. جایی که پایتخت هنری شهرهای جهانش می نامند. حالا سفیر صلح هم باشی و اندکی بقول اخوان بزرگ با خود درجنگ و با خدا در ستیز و عمری هم بوردو، بوردو، شنیده باشی و حالا علی رغم تمامی بی دل و دماغی ها، خب می خواهی دمی به خمره بزنی خاصه اینکه غم غربت هم مزید بر تمامی علتهای وجودی شده است و از همه مهمتر اینکه نه توبه ای در کار با شد و نه توبه شکستنی و نه هیچ گاه باغ بهشت و سایه طوبی را با خاک پای دوست یکرنگ و یکدل برابر کردنی.
با آقای مهرآور رفتیم بیرون، گفتم که می خواهم اندکی "زان زلال تلخ شور انگیز" و همان که رودکی می گفت مادرش را باید قربان کرد و بچه اش را به زندان، تهیه کنم. الغرض رفتیم داخل مغازه ی کوچکی و خریدکی کردیم یکی دوبار در طول راه می خواستم که پنهانش کنم بعد به خودم می آمدم و می دیدم که ای بابا، اینجا دو سه قرنی می شود که شحنه از اریکه قدرت به زیر کشیده شده است و مفتی شهر پاردمش سخت بلند شده و دستش بسیارکوتاه.
شب برای شام رفتیم منزل آقای لطفعلی زاده. سمیرا خانم همسر آقای لطفعلی زاده خیلی زحمت افتاده بود و جا دارد که همینجا صمیمانه از او سپاس گذاری کنم. بعد از صرف نهار مقداری از ری و روم و بغداد به هم بافتیم. آقای لطفعلی زاده درباره مقاله ای صحبت کرد که روز قبل در لوموند دیپلماتیک خوانده بود. نویسنده ی مقا له گفته بود: آمریکا وانگلیس منبعد هر بازی که درایران انجام دهند محکوم به شکست خواهد بود. تا ببینیم که سرانجام چه خواهد بودن. یک خاطره جالب هم علی نصری تعریف کرد که ذکر آن فکر می کنم خالی از لطف نباشد.علی برادری دارد به نام رضا که همزاد اوست و بواقع دوقلو می باشند و طبیعتاً خیلی به هم شباهت دارند. یک روز رضا برای اصلاح به سلمانی می رود و یکساعت بعد از آمدن او علی قصد رفتن به همان آرایشگاه را می کند. وقتی که در راه دو برادر همدیگر را می بینند و رضا از قصد علی برای رفتن به همان آرایشگاه آگاه می شود، برای لحظه ای در چشمان دو برادر برقی می درخشد. کت و ساعت مچی شان را با همدیگر عوض می کنند. رضا می گوید الان که آرایشگر موهایم را کوتاه کرد به او گفتم که موهایم بسیا ر سریع بلند می شود. از در آرایشگاه که داخل شدی بگو دیدی گفتم موهایم با چه سرعتی بلند می شود دوباره آنها را کوتاه کن! آرایشگرکه با دیدن علی و موهای کذائیش صاحب یک جفت شاخ آج فیلی اعلا می شود مرتب از علی می پرسد: چه کار می کنی که موهایت به این سرعت بلند می شود. علی می خواهد بگوید از فلان شامپوی خاص استفاده می کنم که خنده امانش نمی دهد و دست دو برادر طناز رو می شود.
ادامه دارد...
فرسنگ ها برای صلح
بخش دوم
یک ساعتی از پروازمان می گذشت، چند دقیقه ای می شد دریاچه ی ارومیه را پشت سر گذاشته بودیم که دفترچه یادداشتم را از داخل کیف کمری ام بیرون آوردم و سعی کردم چیزی بنویسم. زیبایی دریا چه ی ارومیه از بالا چندین برابر شده بود و مثل نگین بدخشان می درخشید. این دریاچه در ذهن من با نام پیامبر باستانی ایران اشو زرتشت عجین شده است، نیا کان ما آن را چی چست می نامیده اند! بسیاری براین باورند که اشو زرتشت در کنار همین دریاچه به پیامبری رسید و آئین مزدیسنا را در ایران آن روزگاران فراگیر کرد، آئینی که جوهره و پیام راستین آن بر راستی و انتخاب آگاهانه استوار بود.
از ایران روزگاران کهن به ایران امروز آمدم، به امروز ایران اندیشیدم و به اینکه به راستی ما ایرانیان چه مردمان عجیبی هستیم وچه فرهنگ شگفت آوری داریم، چه فراز و فرودهای تاریخی شگرفی را پشت سر گذاشته ایم تا به اینجا که امروزِ روز هستیم رسیده ایم. آدمهای خوبمان چه خوبان بی نظیری هستند و آدمهای بدمان هم (که متاسفانه تعدادشان کم نیست) چه بدی های اهریمنانه ای دارند.
غرق در اندیشه های اینچنینی بودم که به یکباره به خودم آمدم دیدم توی هواپیما هستم و دارم به سمت پا ریس می روم تا به جمع دوستان و همراهان سفر فرسنگها برای صلح بپیوندم.
برای من این سفر بیشتر به یک ماراتن می مانست و بقول مشهور تا دقیقه ی نود هم رفتن و یا نرفتنم معلوم نبود، شاید به این دلیل بود که به محض نشستن در هواپیما از حالت تعارض و بلاتکلیفی رها شدم و توانستم ساعتی بیندیشم. همراهان دیگر من عباس مختاری و خانم ها سمیرا شایان و راضیه صفری پور (یا بقول فرانسوی ها قاضیه صفقی پوق) بودند.
برای اینکه مبادا از پرواز جا بمانم به عباس گفته بودم ساعت چهار صبح با من تماس بگیرد و او هم سر موعد مقرر تماس گرفت، شب را خانه ی پسر عمویم عبدل بودیم. بعد از اینکه بیدار شدیم از عبدل خداحافظی کردیم و من و کیان و مهی راهی فرودگاه شدیم. شب را خوب نتوانسته بودم بخوابم اما حال و روزم از دیگر بچه های گروه بهتر بود چون آنها اصلا نخوابیده بودند. وقتی به فرودگاه رسیدیم عباس و راضیه تازه با دوچرخه ها از راه رسیده بودند و البته آقای مختاری و همراهان دیگری هم داشتند، طبعا ما سرگرم انجام دادن امور گمرکی شدیم و صف بلندی را به انتظار نشستیم. وقتی نوبت ما شد، متصدی توزین ساکها به ما گفت که نمی توانید دوچرخه ها را به این شکلی که آورده اید با خودتان ببرید! ما هم گفتیم دوستان ما دو هفته قبل دوچرخه هایشان را به همین شکل به ایتالیا بردند و ما چهار نفر اعضای باقیمانده ی تیم فرسنگها برای صلح هستیم که می خواهیم به آنها ملحق شویم. خلاصه ی کلام بعد از کلی بگومگو، سرانجام پس از باندپیچی کردن رکاب دوچرخه ها و پرداختن مبلغ سه هزار تومان برای هر دوچرخه رضایت دادند دوچرخه ها را به همین ترتیبی که آوردیم سوار هواپیما کنیم.
مسئول حمل دوچرخه ها وقتی که برای بردن آنها آمد کمی غرغر کرد و گفت برای من مسئولیت درست کرده اید و از این حرفها، ولی خب نهایتا آنها را برد. معلوم بود که التماس دعا دارد، ولی نه از نوع کلامی آن بلکه ازنوع ریالی!
بعد از اینکه بارهایمان را تحویل دادیم برای خداحافظی بیرون آمدیم. حالا دیگر تعداد بدرقه کنندگانمان بیشتر هم شده بود، چون حدود دو ساعتی می شد که مشغول انجام امور گمرگی بودیم و از بیرون اطلاعی نداشتیم. بچه ها هرکدام پیش خانواده هایشان رفتند، من هم دقایقی پیش مهی و کیان و خواهرم اینها بودم و می باید رفته رفته آماده ی جدا شدن از آنها می شدم. کیان از خواب بیدار شد و کمی حالت تهوع بهش دست داد ولی خوشبختانه چیز مهمی نبود، مهی هم مرتب گریه می کرد. این اولین سفری بود که چنین طولانی مدت آنها را تنها می گذاشتم. سرانجام خداحافظی کردیم و راهی قسمت کنترل گذرنامه و بلیط ها شدیم، متصدی کنترل مدارک متوجه شد که ما نفری پانزده هزار تومان عوارض خروجی کم به حساب ریخته ایم عباس و سمیرا عجله عجله با تلفن همراهانشان تماس گرفتند و آنها مجددا به فرودگاه برگشتند و برای ما پول آوردند و بعد از ریختن مبلغ شصت هزار تومان به ما اجازه خروج دادند و راهی آخرین قسمت خروج از فرودگاه شدیم، مسئول جدا کردن سربرگ بلیط ها از ما پرسید که چه گروهی هستیم و برای چه هدفی داریم سفر می رویم عباس توضیحاتی برای او داد و کشورهایی که قرار است برویم را برشمرد و وقتی که مقصد نهایی مان را که آمریکا بود گفت، طرف با تعجب پرسید راستی می خواهید به ایران برگردید؟
ساعت یازده و نیم به وقت پاریس در فرودگاه اورلی به زمین نشستیم. کمی در قسمت کنترل مدارک معطل شدیم و بعد هم بارهایمان را تحویل گرفتیم و از فرودگاه بیرون آمدیم. علی رفیعی به همراه پسر جوان دیگری که حدود بیست و هفت - بیست و هشت سالی سن داشت به پیشواز ما آمده بودند. این جوان گندمگون که در اولین نظر چهره اش برای من سخت آشنا می نمود کسی نبود جز علی نصری. از همان ابتدا احساس کردم که علی را سالهاست می شنا سم، اتفاقا بعد کـه از علـی پرسیدم دیدم او هـم در بـدو دیدارمان چنین احساسی دربـاره ی من داشته است.
با گرفتن سه تا تاکسی راهی محل اقامت گروه فرسنگها برای صلح شدیم هتل تازه تاسیسی بنام " سی تِ اَ " راهروهای هتل از مشتری خالی بود، و وقتی بچه ها برای انجام کاری بیرون می رفتند، هتل واقعا سوت و کور می شد. وقتی ما رسیدیم چهار روز از اقامت بچه ها در پاریس می گذشت و پیش از آمدن ما آنها دو برنامه را از سر گذرانده بودند، یکی ملاقات با ایرانیان مقیم پاریس زیر برج ایفل و دیگری ملاقات با اسقف اعظم کلیسای نوتردام در روز یکشنبه و در داخل محوطه ی کلیسا. ظاهرا اسقف اعظم کلیسا ی نوتردام چندین بار از گروه فرسنگها برای صلح اسم می بَرد و بچه ها ی گروه ما را در ردیف جلوی صندلی های کلیسای جای می دهد و از حاضرین می خواهد بچه ها را تشویق کنند، و برای موفقیت آنها و برای گسترش صلح جهانی دعا میخواند.
یکی از تندیس های صلح را بچه ها بنمایندگی از طرف مردم ایران به اسقف اعظم می دهند و علی نصری درباره ی اهداف و انگیزه ی سفر گروه برای اسقف سخنانی می گوید. عکس لحظه ی اهداء تندیس را در سایت فرسنگها برای صلح می توان دید...
ادامه دارد...
فرسنگ ها برای صلح
بخش اول
بسیار سفر باید، تا پخته شود خامی
صوفی نشود صافی، تا در نکشد جامی
سرانجام سفر صلح به پایان رسید و ما که سفیران صلح و دوستی ایران زمین بودیم و پیام دوستی و همزیستی مسالمت آمیز مردم ایران را برای سایر مردمان جهان و بویژه مردم مغرب زمین برده بودیم، گروه ها گروه و چون لشگریان شکست خورده به موطن خویش بازگشتیم.
آخرین روزهای سفر ما در مریلند نزدیک واشنگتن دی سی و در هتل نسبتا دور افتـاده ای به سرآمد. تلاش و تقلا و این در و آن در زدن های ما برای تهیه ی بلیط بازگشت به ایران حال و حکایت خاصی داشت. آقای کاظمی مدیر محترم تیمmilesforpeace (که درشیوه ی مدیریتشان به روش مشهور تسامح و تساهل التفات خاص و ویژه ای داشتند) بعد از تماس های مکرر و طاق و جفت به ما اعلام کرد که چهار بلیط آماده شده است و می باید اسامی چهار تا از بچه ها را اعلام کنیم که برایشان بلیط صادر شود و سپس گفت: بهتر است رای گیری کنیم تا ببینیم ابتدا چه کسانی بروند (یعنی مثلاً تیم قائل به شیوه های دمکراتیک است) و در نهایت با توجه به اینکه تعدادی از بچه ها متاهل بودند قرار شد اولویت رفتن با آنها باشد.
بنابراین سه نفر اولی که انتخاب شدند یعنی من و عباس مختاری و سیامک غلامی بودیم که با توجه به اولویتی که گفتم انتخاب شدیم. نفر چهارم هم شد خانم راضیه ی صفری پور. آقای کاظمی می گفت که می خواهد آخرین نفر برای بازگشت به ایران باشد؛ اما بلیط پنجم هم تهیه شد و با توجه به شرایط گروه آقای کاظمی پنجمین نفر برای بازگشت به ایران شد. (حالا بین خودمان باشد، منظورم از تهیه شدن بلیط پنجم پول خرید آن بود و درباره مابقی بلیط ها وبلیط ما نیز ایضا). برای شش نفر باقی مانده، هر چه تلاش کردیم که بلیطشان همراه ما باشد نشد که نشد و در نهایت مجبور شدیم که در فرودگاه آنان را ترک کنیم.
علی نصری که قرار بود با اتوبوس از واشنگتن دی سی به مونترال کانادا برود، با توجه به اینکه بلیط بچه ها آماده نشد یک شب دیگر همراه گروه شش نفری در واشنگتن دی سی ماند. اما راضیه خانم که از دو گروه شدن بچه ها سخت غمگین شده بود، با گروه ما نیامد و بلیطش را به فردای حرکت ما (و به واقع با اعضای باقیمانده تیم) موکول کرد.گروه اول را نهایتا همان چهار نفر متاهل تیم تشکیل دادیم.
لحظه ی وداعمان با علی نصری بسیار غم انگیز و ناراحت کننده بود. علی که احساسی بسیار پاک و روحی بلند و قلبی مهربان و سرشار از مهر به ایران زمین دارد، از اینکه یکباره از تمامی اعضای گروه جدا می شد سخت اندوهگین و درهم بود و ما هم که به نجابت ها و مهربانی ها و شورو حالش در سخن گفتن و نیز یکرنگی و صداقت او در برخورد با اطرافیان و از همه مهمتر، خنده های استثنایی او عادت کرده و خو گرفته بودیم، حال و روزمان فرق چندانی با او نداشت. اما چه می شود کرد که هر آغازی را پایانی ست، الغرض ساعت ده شب به تهران رسیدیم و اولین کسی که دیده هایمان به دیدارش روشن شد، جناب آقای مختاری بود که خداوند همیشه سلامتش بدارد.
بعد هم بار و بندیلمان را سوار چرخها کردیم و به سمت درب خروجی به راه افتادیم. (راستی یک نکته را فراموش کردم بگویم و آن اینکه دوچرخه هایمان را در واشنگتن دی سی جا گذاشتیم و قرار شد بعدا آنها را پست کنند و هر کس از من می پرسید دوچرخا هایتان کو می گفتم پناهنده شده اند).
وقتی که به درب خروجی رسیدیم، دیدیم که ای بابا هیاهویی بیرون برپاست و جمعیت زیادی با پرچم هایی که نقش پرنده صلح بر روی آن بود به استقبال ما آمده بودند و خلاصه کلام، سلامی و درودی و سرود ای ایرانی و نا گفته نماند که من دوباره کنار آقای کاظمی ایستاده بودم ! و اینگونه بود که سفر فرسنگها برای صلح به پایان رسید.
اینکه این سفر چه دستاوردی داشت، نکته ایی است که باید از دهان دیگران شنید. ولی اینکه این سفر چه دستاوردی برای اعضاء گروه miles for peace داشت، فکر می کنم تک تک اعضاء می باید از دیدگاه خود به آن بپردازند و نظرشان را ابراز کنند. طبعا در طول سفر هر کس به مقتضای شرایط فکری و روحی خود، خوشه هایی از خرمن سیر آفاق می چیند و بر تجربیات خویش می افزاید. برای من هم طبعا این سفر دستاوردها و تجربیاتی داشت.
از آنجا که من و سه نفر دیگر از اعضای گروه ده روز دیرتر از مابقی بچه ها به تیم پیوستیم مقداری از قافله ی جریانات و وقایع جا مانده بودیم. منجمله دیدار با شهردار پیزا و یا ملاقات با معاون شهردار میلان. از طرف دیگر تا دقیقه ی 90 هم رفتن یا نرفتن من معلوم نبود. زیرا ابتدای کار، هنوز گذرنامه ام آماده نشده بود و بعد هم ویزای شینگن من و سه نفر دیگر از بچه ها نیامد. قبل از حرکت گروه در جلسه ی هماهنگی که در ستاد milesforpeace برگزار کردیم، من پیشنهاد اینکه کس دیگری جایگزین من بشود را مطرح کردم که پذیرفته نشد.
در آن جلسه آقای مهرداد کاظمی به عنوان مسئول تیم و خانم پوپه مهدوی نادر به عنوان راهنمای تیم و من بنده هم سخنگوی تیم معرفی شدم. در باره جایگزین شدن شخص دیگری به جای من هم گفته شد که چون اسامی 9 نفر را به سفارتخانه و جراید داده ایم، اصلا و ابدا امکان جایگزینی و تعویض وجود ندارد.
اما بعد از حرکت گروه اول به سمت ایتالیا (که شش نفر بودند و یک نفر دیگر هم سه روز بعد به آنها ملحق شد) و با احتساب اینکه سفارت ایتالیا به من وعباس مختاری و خانم ها راضیه صفری پور و سمیرا شایان ویزا نداد، خوب مشخص شد تعداد نفراتی که اسامی آنها برای دریافت ویزا به سفارتخانه داده شده 11 نفر بوده است. متاسفانه این نا هماهنگی ها!! تا انتهای سفر از همراهان صدیق و وفادار گروه ما شده بود و باعث لطمه زدن به بعضی از برنامه های ما شد.
حالا که به یاری پروردگار و با همت فرید مصلحیان وب سایت کانون مهر کرمانشاه با نام www.mehrforall.org راه اندازی شده است، قصد من این است که وقایع و اتفاقات سفر را به صورت منظم و با توجه یادداشت هایی که در سفر برداشته ام روی وب سایت کانون بگذارم تا شاید بعد ها اگر میسر شد آن را به صورت کتابی در بیاورم و فی الواقع رهاوردی از این سفر داشته باشم. سفری که هیچ گاه به آن صورت، دیگر تکرار نخواهد شد زیرا به قول قائلش آدمی هیچ گاه نمی تواند دوبار در آب رودخانه ای برود زیرا بعد از مرتبه اول آب آن قسمت نیز دیگر رفته و عوض شده است و برای بار دوم رودخانه، رودخانه ی دیگری است و این همان گذر عمر دیدن حافظ از آب روان است که:
بنشین بر لب جوی و گذر عمر ببین
کین اشارت ز جهان گذران ما را بس
ادامه دارد...

